تبليغاتX
امــــــــــیـــــــــد

امــــــــــیـــــــــد

امـــیــد، درمانی است که شفا نمی دهد، ولی کمک می کند تا درد را تحمل کنیم

سلامممممممممممممممممممممممممممممم به همه دوستای گلم به بهترین های زندگی من که خدا منو با اونا اشنا کردم دوستای گلم خوبید؟ واقعا منو ببخشد که دیر اومدم و نگرانتون کردم ازهموتن ممنون از دوستای قدیمم و دوستای جدیدم کسای که تازه به من سرزدن و از کم شانسی و سعادت من نتونستم خوب ازشون تشکر کنم و از محبتهاشون تشکر کنم منو ببخشد .

بابت این تاخیر باید بگم اولا  اشتراک اینترنتم تمام شده بود بعدشم درگیر مراسم عقدم بود که تو شهریور عقد کردم و مراسم رو ۱۷مهر گرفتیم خیلی جاهمتون خالی بود خودم کلی اون وسط رقصیدم کلی حال کردم اما بعد فهمیدم که کارم اشتباه بود

خلاصه  خیلی خوش گذشت اما عقد کعه فقط مراسم خوش نیست تازه  اول مشکلاته که باید  بتونی از پس مشکلات بربیای خیلی تو این مدت سختی کشیدم اون هفته نزدیک بود از شوهرم طلاق بگیرم که الان  میفهمم که چرا داشتم کوتاه ترین راه و ژر مشکلترین راه رو برای ایدنم انتخاب  میکردم امروز فهمیدمکه زندگی مثل سرطان میمونه که باید مراحل درمان و شیمی درمانی و اون زجر کشیدن وناله کردن ها رو گذروند تا سرآخر دکترت بهت بگه درمان رو باید تمام کرد و تو خوب شدی  و حتی ممکنه مثل بیماری من بگه  نه باید دوباره انجام بدی و دوباره تمام امیدت ناامید بشه ولی تو نا امید نشی و بگی من میخوام زنده بمونم و باید تلاش کنم برای ماندن و زندگی کردن و سرآخر باید بعد کلی استرس دکتر بگه تو خوب شدی و درست زندگی همینه برای من یکی اینه که باید اینقدر تلاش کنم و راه های خوب و بد رو بگذرونم تا به نتیجه برسم.

وای تو. رو خدا ببخشید که پحرفی کردم مثل همیشه ُ باید بگم داشتم زندگیم رو بخاطر یه گذشته که بعضی از دوستای صمیمیم میدونن از دست میدادم به خودم گفتم اون موضوع تموم شده مهم الانه که تو تعهد دادی به کسی که الان شده همه چیزت پس بمون زندگی کن و از گذشتت یه خیال بساز برای همیشه شاید روزی گذشته رو دیدی که این آرزوی منه.

بچه ها من الان اومدم کافی نت که زود برم آخه محمدرضا شوهرم رو میگم از نت خوشش نمیاد الانم یواشکی اومدم بدونه کله منو میکنه ُ اومدم بگم جواب سی تی اسکن این ماه  من اومد و هیچ مشکلی  ندارم چون دیگه به بیماریم فکر نمیکنم و چون فکر نمیکنم سراغ من هم نمیاد ژس زیاد فکر نکنید چون سراغتون میاد نه سرطان بلکه از هرچیزی که میترسید سرتون میاد فقط امید داشته باشید و تلاش کنید برای زنگی بهتر.

بازم منو ببخشید که دیر  میام اگه کاری داشتید به ریحانه بگید به  من خبر میده راستی حاله اونم خوبه دیروز حرف زدیم خیلی سلام به همتون رسوند درگیر کاره و دانشگاه است برای اونم دعا کنید.

از دوستای خوبم که شهریار جونم که بهترین دوست و برادر من میمونه تشکر میکنم و میگم هرگز فراموشت نمکنم هروقت به محسن چاووشی فکر کنم و اهنگش و گوش بدم یادته تو میوفتم .

از ایمانُ هستیُ یلداُ محمدُشهرام ُعلیرضا جانمُ ریحانه ُ فرناز ُ علی شمسُ نقی زاده ُسیاوشُ  سامی مهرداد و رحمانُ ...............و  از همه اونای که اسم نیوردم تشکر میکنم ببخشید براتون نظر ندادم وب همتون رو دیدم ممنون از همه دوستای گلم برای من و زندگیم دعا کنید بدونید همیشه یادتون هستم هرگز فراموش نمکنم اینجا رو چون از اینجا بود امید رو شناختم و دیدم . دوستون دارم یه دنیا

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:22 توسط بــــهنوش| |

بســـــــــــــــم الله الرحمیـــن الرحیــم


لااله الا الله سبحان الملک القدوس

سلاممممممممممممممممممممم ،یه سلامممممممممممممم زنده و پر امید به خدا به شما به خودم به همه اونای که که زنده ان و میخوان زندگی کنن نه در بند زندگی باشن.

بچه ها حالتون خوبه ؟ من که خیلی خوبم یعنی خدا خواست که خوب بمونم ؛ وای از خوشحالی دارم اشک شوق میریزم، روزی که دکترا گفتن خوب شدی اینقدر خوشحال نبودم که الان اینقدر خوبم چون انگار دوباره یه تلنگر اساسی خوردم که خدا خواست بگه بهنوش اگه من بخوام دوباره تو مریض میشی و اگه من نخوام نمیشی پس بشین عبادت منو بکن و از من پیروی کن تا من خدای خوب تو بشم . خدا جونم بهنوش امروز اومده به درگات بگه شاید بعد از خوب شدنم اونی که تو میخواستی من نبودم ولی تو به من تلنگری زدی که به خودم بیام که بفهمم که هستی و من باید ببینمت.......

خدا جون؛ خدای مهربون من ؛خدای عزیز من ؛ تو خدای هستی که به بهنوش به سجده انداختی ولی زمینم نزدی خواستی منو یه مثل کوه بسازی میدونم تو این چندروز خوب منو سنجیدی منو خیلی جاها بردی و خیلی ادم ها رو بهم نشون دادی  بهم گفتی شکر منو بجا بیار ببین از تو بدترم هست از تو بدتر هست ولی حتی ناله  ای نمیزنه حتی ناشکری نمیکنه چون راضی شده ؛ آره راضی شده چون میدونه خدای خوبش براش اینو مقدر کرده و خواسته اون و یه بنده خاص بکنه بنده ای که با همه فرق داره و همه نگاه ها به سوی اونه و اون از همه برتره به نظر شاید یک انسان مریض باشه ولی اون یه آدم سالمه چون روح بلند داره ، چون روح سالم داره چون تونسته درک  کنه صبر و انتظار و توکل ؛چیزاری که انسانهای معمولی ندارن و آدمای سالم تا با مشکل بر میخورن ناله  میکنن ولی تو و امسال تو که بیمارن براشون مفهومی نداره در و رنج ، اونا غریبه ان چون میدونن زندگی بالاتر از این دنیا هست اونا میدونن که دردهای بالاتر هست دردهای که هیچکس به اونها توجه نمیکنه، آره خوشحالم خدا که با  آدمای دیگه فرق دارم خوشحالم که جلو چشتم و هر از گاهی یه تلنگر سخت بهم  میزنی تا بفهمم  معجزه یعنی چی ،خدا یعنی چی زندگی یعنی چی ، خدایا سپاسگذارم بخاطر این همه لطف تو دوسم داری ولی من  نمیفهمم ولی اینبار فهمیدم اینبار وقتی برای اولین بار دلم برای خودم سوخت  به درگات اومدم و گفتم  منو بخاطر گناهام ببخش خدایا بنده خوبی نبودم ولی از من بگذر، یادته گفتم خدایا تو خوب معجزه میکنی بیا پس اینبار یه معجزه برای من بکن باری بنده گناهکارات که همه چشم امیدش به توه ، گفتم خدایا  به اشکای مامان و بابام رحم کن به ناله اونا ، خیلی برام زحمت کشیدن پس نا امید نکن از در خونت توی که هیچکس و از در خونت  رد نمیکنی پس  منو رد نکن. و تو به حرف من گوش دادی و شایدم بخاطر همه دعاهای آدمای خوبی بود که تواین چند روز دیدم و   التماس دعا بهشون گفتم ، چه کسای به من زنگ  که نزدن میدونم اینا همه کار خودت بود خواستی من از همه کمک بگیرم  و بخوام که شاید اونا هم به درگاه تو بیان و خدا رو بشناسن و ا زخدا کمک بگیرن و خدا صدای اونا رو هم بشنوه.

ببخشید خیلی حرف زدم اما هرچی بگم بازم کمه ، امروز رفتم دکتر جواب هستی رو بردم دکتر گفت لنف هوچکین نوعی لنف شده که جذبی نیست و خدارو شکر مشکلی نیست اگه جذبی بود باید دوباره  از اول شیمی درمانی  میکردی دکترم همه سی تی اسکن ها رو مقایسه کرد باورش نمیشد میگفت نمیدونم چی باید بگم یه معجزه بگم بهتره،  گفت بهی  تو الان دوباره معجزه رو میبینی ببین خدا چقدر دوست داره پس برو شکر گذاری کن، اشک شوق میریختم و شکر میگفتم که خدایا دوست دارم ممنونم ازت.امروز قبل رفتم همش دعای گنج العرش و شش قفل رو خوندم و میگفتم خدایا من راضیم به اونچه که مقدر کردی باورتون نمیشه ولی گفتم؛ آخه چند وقت پیش یکم اومدم اینجا ناراحت بودم ولی بعد اون رفتم  مسافرت و یه اتفاقای خوب افتاد توش بعد سفر هم با چند نفر آشنا شدم که خیلی بهم کمک کردن. مخصوصا دیشب داداش امین گلم که  وقتی  از مشکلش فهمیدم گفتم خدایا چقدر بزرگی و قدرت خدا رو درک کردم و امروز قبل رفتن بیمارستان با داداش محمد آشنا شدم کسی که 3سال و هشت ماه درگیر هوچکین بوده و خوب شده و اینا به من فهموند من 1سال درگیر بودم  پس اگه دکتر گفت چند سال طول میکشه نا امید نشم.و ممنون از همه دوستای گلم که برام دعا زیاد کردن خیلی بچه ها دوستون دارم باور کنید شما ها کسای هستید که به  من امید میدید که بیام نت. آهان ریحانه خانوم دستم بهت برسه میکشمت قرار بود خودم بیام خبر خوب رو بدم میام میکشمت که عبرت دیگران بشه   شوخی کردم خانومی باید اینجا از ریحانه گلم بهترین ابجی دنیا حرف بزنم و تشکر کنم که هر لحظه یاد من میکنه و حالم رو میپرسه باشه خانومی پول تلفنم میدیم و از دوست عزیزم فرناز گل و نرگس عزیزم باید تشکر کنم که اینقدر خوبن و به من لطف دارن و همه دوستای عزیز دیگم که اگه بخوام نام ببرم یه عالمه میشه این دوستای گلم وب ندارن که برم  پیششون و تشکر کنم از اینجا بهشون  میگم براتون آرزوی زندگی سالم دارم و خوب و همیشه یاد خدا باشید که خدا بهترین پناه بی پناه هاستFlower

دوستــــــــون دارم

التــــــــــتماس دعا

یــــــــــــــا علـــــــــــی


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 19:15 توسط بــــهنوش| |

بنام خـداونـد بخشنده مهربان


خدا صاحب اختيار من است و احدی را شريک خداوندم نميسازم

سلامممممممممم دوستان گلم ، خوبید بچه ها؟ اول از همه شماها بخاطر دعاهای خوبتون تشکر میکنم باید بگم واقعا خداروشکر بخاطر دوستای خوبی که دارم که اینطور خالصانه برای من دعا میکنن و منوبیاد دارن.

بچه ها باید بگم من یکم تند رفتم، من نباید اصلا اون آپ رو میذاشتم با اون همه حرف،ولی اونا یه عقده بود تو دلم حرفای که یه هو برای هرکسی پیش میاد اگه من بیام بگم عکس العملم چیزی نبود وقتی شنیدم باید شیمی درمانی مجدد بشم چیزی نبوده یکم مسخره میاد برای هرکسی ممکنه خیلی سخت بیاد، ولی خوب تو این چند روز فقط فکر کردم و فکر کردم دوستام همه بهم زنگ زدن مخصوصا ریحانه جونم و مهدی عزیزم که خیلی به من کمک کردن و به من کمک فکری کردن، ریحانه همش به من میگفت بگو که این پست رو تو ننوشتی تو که این همه امید داشتی و یه اسطوره برای من بودی حالا تو باید نا امید بشی؟ باید بگم من ناامید نشدم فقط افسوس بخاطر این اتفاق خوردم،هرگز فکر برگشت نمیکردم ولی میدونستم ممکنه پیش بیاد اما باور نکرده بودم.

امروز ساعت 5صبح جمکران رفتم خیلی اتفاقی رفتم اصلا باورم نمیشد که من اومدم جمکران ،با داداشم و دامادمون رفتم تو مسجد جمکران داشتم دعا میکردم و حرف میزدم که ای امام زمان من که درمقابل امتحان سخت خدا دوام اوردم و تحمل کردم و خم به ابرو نیوردم و هرطور بود خودمو اونطور که بود نگه داشتم چون ایمان داشتم که خدای تو زندگی من هست و دستشو حس میکردم پس بهش بگو امتحان کردن رو شروع نکنه من حرفی ندارم ولی به من یه فرصت دیگه بده شاید من اونطور که باید خوب نبودم سعی میکنم که بهتر بشم ولی با اومدن مریضی نه ، من تحمل ندارم اشک تو چشمای بابا ومامانم رو ببینم نمیتونم زجر اونارو ببینم نمیدونید چقدر حرف زدم وقتی نماز خوندم اومدم بیرون اینقدر سبک شدم که خدا میدونه و همون لحظه گفتم که من راضیم به  رضات خدا و میدونم خدا بهترین رو برای من میخواد پس میرم بیمارستان و میدونم که چیسزیم نیست جز یه خطا پزشگی، مبیخوام مثل قبل خوب فکر کنم تا خوب پیش بیاد این اصل پیروزی من بود و من این اصل رو زنده میکنم.

من فردا یعنی شنبه میرم بیمارستان جم ساعت 12برای پزشگی هستی ، تا ببینم تقدیر منو خدا چطور دراه رقم میزنه و میدونم چیزیم نیست و اگه هم باشه خدا خودش درمانش میکنه همونطور که پارسال با اون همه درد منو خوب کرد و شفا داد و من طمع زندگی رو چشیدم البته شاید اصل زیبای زندگی من تو بیماری و زجرم بود که لذت و رضایت خدا توش بود.

خدایا ممنونم ازت بخاطر همه چیزای که بهم دادی، منو بخاطر اون حرفام ببخش بدون بهنوش جز تو کسی رو نداره اگه حرفی زده از جهل بوده ولی بازم میگه خدایا من راضیم به اون چه که برای من مقدر کردی.


نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 17:24 توسط بــــهنوش| |
سلامممممممممم بچه ها حالتون خوبه؟منم خوبم شکر خدا هنوز نفسی میاد که منو امیدوار به زندگی کردن بکنه.

یادتون بچه ها یه روز تو همین وب من خبر سلامتیمو دادم و همه خوشحال شدیم از معجزه خدا؟یادتونه چه روزای تو همین وب من از روزای مریضی و تزریق مواد و شیمی درمانی و اینا نوشتم و خیلی از شما ها به من گفتید با خوندن اونا اشک میریختین و برام دعا میکردید؛یادم یکی از دوستام مهسا جون از طرف من نظر کرده بود برای امام رضا ،من اینا رو فراموش نکردم من اومدم چند ماه پیش گفتم بچه ها معجزه شد و من خوب شدم و همه شکر گذاری کردیم مخصوصا من؛ اما امروز اومدم بگم فقط برام دعا کنید ،اون بهنوشی که به همه شماها با نوشته هاش امید میداد حالا احتیاج داره شما ها بهش امید بدید و بگشید همه اینا یه خوابه و تو همون بهنوش سالمی،نترس حس کن دوباره وجود خدا رو ؛بچه  ها خواهش میکنم برام دعا کنید.

دیروز جواب سی تی اسکن رو بردم دکتر ؛وقتی دید از تعجب داشت غش میکرد آره من دوباره غده تو بدنم در اومد اونم تو گردنم ..... باورمش سخت بود همون لحظه بی اختیار اشک میریختم و باورم نمیشد که من 6ماه که خوب شدم آخه چرا؟؟؟؟؟؟ نمیدونم هرکی جا من بود چکار میکرد ولی من فقط گریه کردم بحاله خودم به حال من که چرا من باید اینطور بشم چرا همه چیز خراب شد...... من اومده بودم تاییده بگیرم که خوب شدم که نشون خواستگارم بدم کسی که قرار بود این هفته باهاش نامزد کنم بدم ولی حالا باید برم چی  بگم.........

دکتر برام 6جلسه شیمی درمانی نوشت من گفتم قبول ندارم که دکترم گفت برات یه آزمایش قوی مینویسم برو انجام بده احتمالا رگ های بدنت ورم کردن برام پزشگی هستی نوشت که برم انجام بدم از دیروز دنبالش بودم تا بلخره تو یه بیمارستان خوصوصی تونستم برم و برای شنبه بهم وقت دادن که برم و حدود 3روز بستری میشم برای تزریق و عکس، و بعد اون باید تو بیمارستان بخوابم برای پیوند خون آخه بدبختی پلاکته خونم بالا رفته باید خونم رو پالایش کنن و دوباره بهم بزنن. دیروز از 11صبح گریه کردم تا امروز وای باور نمیشد دیروز تو ماشین که نشسته بودم و اشک میریختم و به بابام اینا میگفتم آخه من باید شکایت خدارو به کی بکنم آخه چرا خدا خوشی رو از من گرفت چر ا نذاشت که راحت زندگی کنم و اشک میریختم هیچکس باورش نمیشد که بهنوش که منبع انرژی و امید بود به این روز بیوفته ولی باید بگم  آره منم بهت زده شدم که چرا؟؟؟؟؟؟ به نظر شما من چکار کنم از دیروز به همه دارم  میگم برام دعا کنید که تو پزشگی هستی بگه فقط ورم رگ ها بوده من نمیتونم شیمی درمان یکنم اون 1سال پیش کم درد نکشیدم که بخوام دوباره بکشم ، از دیرزو ختم قران نذر کردم ، به امام حسین و حضرت عباس متوسل شدم به خاک کربلا و آب مقدسش خدا رو قسم دادم که خوبم کنه ایینده رو از من نگیره . خدایا من جز تو کسی رو ندارم ، چرا من نمیتونم از ته دلم بخندم چرا خوشی های من زود گذر شده؛ چرا اینقدر عذاب باید بکشم مگه من جز بندگی تو چکار کردم من که همه امیدم تو بودی، من که همه جا گفتم دست خدا ور حس کردم ؛ وجود خدارو  حس کردم و من رو خدا داد..... این بود همه عشق من به تو و عشق تو به من؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای نمیخوام ناشکری کنم ولی خیلی خسته ام خیلی  بچه ها ملتمسانه ازتون میخوام دعام کنید دعا تنها محبت شما به منه ازتون میخوام دعا کنید هیچی نباشه و به شیمی درمانی دوباره نرسه.......

توکل کلمه خوبیه من با توکل زندگی کردم و به  این زندگی دل خوش کردم بازم توکل میکنم انگار خدا همین رو میخواد پس خدایا توکل میکنم توهم منو خوب کن تا من شاد بشم

در پـــــــــــــناه حـــــــــــق

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:23 توسط بــــهنوش| |
من بنده عاصی ام، رضای تو کجاست
                         تاریک دلم، نور و صفای تو کجاست

        ما را تو بهشت، ار به طاعت بخشی
                              این بیع بود، لطف و عطای تو کجاست

سلام بچه حالتون خوبه من که اصلا خوب نیستم  .

حالا میپرسید چرا؟ ما قراره از تو روحیه و امید بگیریم اما تو چرا اینطور شدی؟

دیشب بدترین شب زندگیم بود میدونید چرا؟ بزارید الان همه دیشب و میگم فقط بدونید خدا منو دوباره به  خانواده ام داد.

دیروز از  غروب  حالم گرفته بود  البته چند روز میشه برام یه اتفاقای افتاده که حالمو بد کرده یعنی یه دوراهی برام به وجود آورده ولی من دارم خوب فکر میکنم بگذریم دوستان این چند روز همش دارم  اشک  میریزم و فکر و خیال میکنم ولی یه حدس میزنم که دارم امتحان میشم از طرف یه دوست که از اینجا بهش  میگم اگه داری با من این کارو میکنی خیلی کارت زشته بگذریم.

من برام  فکر و خیال خیلی بده دیروز من هی فکر کردم تا شب ساعت 12موقه خواب که رفتم سرجام دیدم سینه ام  جای که عمل کردم درد گرفته دیدم وای دیدم داره تیر میکشه و قلبم درد گرفته به کسی چیزی نگفتم وقتی  داشتم میرفتم تو جام یهو افتادم زمین و فقط داد زدم مامان دیگه نفسم بالا نمیومد و فقط صدای داد مامان و اجیم و میشنیدم که داشتن دادشمو صدا میکردن  اصلا نفسم در نمیومد مامان میگفت رنگ  سیاه شده بود داشتم بال  بال میزدم که اجیم بیچاره دیدم اب ریخت رو صورتم و میزد منو تا به هوش بیام مامانم بدنمو میمالید و صداهای دعاهای مامانم و کمک خواستن از خدا و امام حسین و میشنیدم که یهو انگار نفسم برگشت و زدم  زیر گریه و بلند بلند  گریه کردم طوری که دیدم همه دارن با من گریه میکنن داداشم گفت ببریمش بیمارستان گفتم نه من خوبم حالم خوبه بهتر شدم (آخه من وقتی درد داشته باشم اصلا به رو نمیارم مگر دیگه چقدر باشه فشاره درد که اینطور داد بزنم و کمک بخوام) یه کم حالم بهتر شد دیدم اجی بیچارم با اون حالش (آخه بارداره) داره اشک  میریزه و سارا (زن داداشم ) پایین پام نشته و داره نگام  میکنه و اشکاش ریز ریز  میاد و منم بغله مامانم بنده خدا مامانی چقدر باید زجر منو بخوره، داداشم رفت لباس بپوشه من و ببره بیمارستان اما من گفتم نه خوبم  یعنی خوب  میشم. دیشب من دست خدا رو حس کردم باورتون میشه وقتی نفسم رفته بود و فقط فریادا رو  میشنیدم باورم شد که دارم  میمیرم ولی اینقدر مامان جونم دعا کرد و فریاد زد تا خدا رحمش اومد و من و برگردوند، میدونید من خیلی تا حالا زجر کشیدم یعنی میدونید تا الان من باید میمردم چون خیلی بلا سرمون اومده  ولی با دعاهای همه  من برگردونده میشم نمیدونم حکمتش چی  میتونه باشه ولی هرچی هست یه تلنگر به منه به من به نفسم به جسمم به کل زندگیم.دیشب گریه کردم گفتم خدایا الان زوده منو نبر بزار بمونم و جبران کنم بزار بمونم واین همه لطفه همه رو جبران کنم ، گفتم خدایا من که خودمو خیلی وقته به تو واگذار کردم پس چرا اینهمه  به من تلنگر میزنی که چی بشه ؟ میخوای بزرگیتو به من نشون بدی ؟من که بزرگیتو درک کردم ، من که خودم افتادم به پات و کمک خواستم تا شفا بهم دادی میخوای  دوباره ازم بگیری من حرفی ندارم فقط جواب سواله منو بده بگو چرا منو خوب کردی چرا؟

بازی کردن با بنده خوبه اما اطرافیان تحمل ندارن من حاضرم برای شروع بازی جدید ولی خانوادم مادرم پدرم اونا چکار کنن؟دیشب خیلی حالم بد بود تا حدود 3بیدار بودیم و من فقط یه گوشه نشسته بودم و اشک  میرختم و به این حرفا  فک ر میکردم و از خدا طلب کمک میخواستم .صبح  نتونستم برم سرکار وقتی بیدار شدم دوباره درد سراغم اومد ترسیدم برم دفتر واسه همین زنگ زدم به وکیلمون گفتم من نمیام اونم بنده خدا حرفی نداشت.

من شنبه باید برم سی تی اسکن آخه گفته بودم هر 3ماه باید برم اما اینبار غم دارم نمیدونم چرا؟ نا امید  نیستما، هرگز چون کسی رو میشناسم  و قدرتشو  قبول دارم و میدونم اگه اون بخواد میشه و اگه نخواد نمیشه ، ولی این چند روز میشنوم از  همه جا خبرای زیاد که دلمو پر از غم  میکنه امیدوارم دیگه اون روزای سخت برنگرده، نه برای من  ونه برای هیچ کس دیگه.

خدایا ، خداوندا  به بزرگیت قسمت  میدم به همه مقدسات عالم که همه مریضا رو شفا بدی و اگه دردی میدی تحمل درمان رو به اون بده و بهش بفهمون که پناهی جز تو نداره و تنها راه توکل است.

یـــــــــــــــــــــــــــــا حق

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 15:15 توسط بــــهنوش| |
سلامممممممممممم به همه دوستاي گلم خوبين بچه ها چه خبرا؟ خوش ميگذره ايام به کامتون هست واسه من که روزا خيلي زود ميگذره هرروز ميرم سر  کار تا 2.30 بعدظهر بعدم ميام مثل جنازه ميوفتم آخه نگفته بودم تازه گيا تو يه  دفتر وکالت کار پيدا کردم هم براي درس خودم خوب شده  و هم تجربه کاري پيدا ميکنم از بيکاري بهتره ديگه اصلا  ديگه وقت  اومدن و گذاشتن آپ رو ندارم ببخشيد که دير ميام امروز اومدم يکم از قانون هاي موجوددر اطراف زندگيمون  بنويسم و در مورد آلفا حرف بزنم چيزي که اگه بکار بگيريم همه موفق و پيروز تو زندگي ميشيم گرچه تو اين يه آپ نميشه همه چيز و نوشت اما بايد بگم قصد دارم تا جاي بنويسم که همه ابهامات و سوالاته همه دوستان برطرف بشه اميدوارم يه کمک کوچيک به همه بکنم من برام مهمه که به وبم بياين چون يه نيروي عظيم ميگيرم و اينکه مينويسم   تا شايد راهگشاي براي داشتن  زندگي سالم و شاد و دور از بيماري براي همه ما به وجود بيادپس تنهام نذاريد مثل قبل با من بمونيد.

تلقين به نفس

انسان هرچه را به خود تلقين مي کند و به آن باور دارد، برايش پيش مي آيد ، پس چه بهتر که افکار مثبت را به خود تلقين کند و از فکر منفي بر حذر باشد و براي موفقيت چند مورد را بايد در نظر داشت و به آن ايمان آورد.هرگاه پيش آمدي خواه ظاهرا  ناخوش آيند برايتان روي دهد.

اين نکات را مد نظر بگذرانيد:

1_ اين رويداد چه تجربه و پيام مثبتي براي شما در پي خواهد داشت؟

2_هيچ چيزي تصادفي پيش نمي آيد.

3_هر پديده يک موهبت الهي است.

4_هر مساله خود موهبتي ست در جامعه مبدل

5_هر مساله مجال و فرصتي است براي موهبتي عظيم تر

6_ هر وقت مساله اي رخ داد بگوييد که کدام موهبت عظيم الهي در انتظار من است.

7-در روبه رو شدن با هر مساله اي بگوييد به به چه خوب.

8_در روبه رو شدن با هر مساله اي بگوييد هرچه پيش آيد خوش آيد.

9_به برکت مساله بخوانيد آيه شريفه را(ان مع العسر يسرا فان مع العسر يسرا)

10_ بگوييد: (الخير في ما وقعه)

11_ بگوييد ( هر آنچه از دوست رسد نيکوست .)

 روحيه خوب از آن کساني ست که برداشت مثبت و خوب از پيش آمدها مي کنند و روحيه بد مختص کساني ست که بر داشت بد و منفي از امور و مسائل دارند.

مثلا از يک مساله کسي برداشت و تحليل منفي مي کند و اين فکر منفي آزارش مي دهد ؛ انرژي اش را مي گيرد، روحيه اش را خراب مي کند و نمي تواند که موهبت از دل رويدادها زودتر بيرون مي آيد و ديگري از همين مساله برداشت مثبت مي کند چون فکر منفي نمي کند و معتقد است هرچه از دوست رسد نيکوست در مقام تسليم و رضا قرار مي گيرد، و چون برداشت ذهني مثبت دارد راحت تر است و شکيبايي خود را از دست نمي دهد.

و آرامش چيزي نيست جز اين که: تحليل مثبت رويدادها به واسطه برداشت ذهني مثبت توسط ذهن انسان سالم و با ايمان .

بايد اين نکته را به خاطر بسپاريد که:

در رنج مطلق آدم ها دو گروه مي شوند:

1-گروه اول کساني هستند که رنجشان بيشتر مي شود؛ و شکستشان بيشتر مي شود و چون راه مقابله  را نمي دانند از پا در مي آيند و بالخره  مي ميرند.

2- گروه دوم يک دفعه متحول مي شوند.

علت آن است: که گروه اول از خود سوالات منفی می کنند.

مثلا می گویند :(چرا هر چه سنگه برای پای لنگه  چرا بدبختم ؟ چرا این جوری شده ؟ چرا دعایم مستجاب نمی شود؟ چرا فقط من؟ و هزاران چرا یدیگه؟)

ولی گروه دوم از خودشان سوالات مثبت می پرسند.

مثلا می گویند : چطور می توانم وضعیتم را عوض کنم ، چه راه حل هایی باید پیش بگیرم ؟و ....

و می دانید که هرکس موفقیتش به سطح انرژی هایش بستگی دارد، و نیز می دانید : انسان مثل آهن رباست انسان خاصیت جذب موهبت را دارد.

و می دانید آنقدر مسائل در زندگی شما پیش می آید تا با برخورد مثبت و تحلیل مثبت از آن مساله ، خود را به سطح انرژی بالاتری برسانید تا در سطح انرژی جدید و افزون تر لیاقتتان برای جذب موهبت ها بیشتر و بیشتر شود.

ادامه دارد.


http://greenwich.persiangig.com/image/new_folder/20070805112849_chicago-040807-0115.jpg

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 22:50 توسط بــــهنوش| |

تو زچشم جهان پنهانی، اگر پیدا شوی


در میان جان تو گنجی نهان آید پدید


سلام خوبید؟ چه خبرا وای نمیدونید تو این چند وقت چقدر دلم برای وبتنگ شده بود خوشحالم که دوباره به جمع همتون برگشتم امیدوارم مثل قبل همراه من باشید.
تو این مدت اتفاقی پیش نیومد دیگه از مریضی خبری نبود اما خاطراتش اذیتم میکرد ؛ آخه پارسال تو همین ماه ها بود که عمل کردم بعدشم شیمی درمانی شروع کردم وای چه روزای سختی بود که هم رو براتون نوشتم اما همه چیز قابل توصیف نیست آدم باید تجربه کنه بفهمتش درکش کنه وای خیلی برام سخته اینروزا کافی از مریض برام بگن دلم پرمیکشه به اون روزای که چاره جز توکل به خدا و چشم به دست دکترا نداشتم.
وقتی گفتن بد خیم دلم گرفت ؛گفتم پایانه زندگی اما نمیدونم چرا یه هو ورق برگشت و زندگیم نو شد خدایا ازت ممنون که لذت زنده بودن و درک کردن عالمه هستیتو به من دادی و به من تلنگری زدی که خودم رو تو رو همه چیز و بشناسم و بگم خدایا ، خدایا شکرت بابت تن سالمی که داشتم و از دست دادم و تو دوباره به من دادی.
در پناه حق

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 19:44 توسط بــــهنوش| |

 

سلامممم بچه ها ، وای که چقدر دلم برای همتون تنگ شده بود وای خدا رو شکر که اومدم الان اومدم کافی نت براتون مطلب میزارم آخه یه چند وقتیه برای کامپیوترم مشکل پیش اومده نمیتونم بیام اما ایشالله از سر برج آینده میام نت.

خوب دوستان حالتون چطوره امیدوارم هیچ مشکلی نداشته باشین . راستی دیروز رفتم دکتر و سی تی اسکن ام رو نشون دادم دکتر گفت هیچ مشکلی نداری و خدا رو شکر چیزی مشاهده نشده. فقط هر 3ماه سر وقتت بیا.

نمیدونید چقدر این روزا درگیرم از صبح میرم کتابخونه درس میخونم تا بعدظهر وقتی میام استراحت میکنم بعد میرم  حدود 2تا 3 ساعت سنتورکار میکنم بعدشم یه کم کمک خواهرم کاره تایپ انجام میدم که زود کاراش تموم بشه خلاصه خسته میشم شبم میخوابم دوباره روز از نو شروع میشه البته بماند که یک روز در میون که کارای خونه رو هم میکنم .

دلم برای همتون تنگ شده بود ریحانه جون که الهی فداش بشم بهم زنگ میزنه حالمو میپرسه و میگه کیا نظر میزارن .از اون طرفم مهدی جونم تو اون یکی وبمون آپ میزاره  و جوره منون میکشه خیلی دوسش دارم تلافی میکنم همه این خوبیهاشو.

دوستان من باید زود برم اومدم آپ بزارم که بدونید زنده ام هنوز نفس میکشم  ببخشید که نمیتونم تو وب همتون نظر بزارم از اینجا از همه اونای که نظر دادن تشکر میکنم.

از ریحانه گلم خواهر نازم بهترین دوستم تشکر میکنم میگم عزیزم خیلی نوکرتم با مرامی ایشالله بلا نبینی .

از شهرام جان، داداش محسن ،آرامش ، مهشید، شمس، بارن ، آسمان ابری، ندا، زنان لر مریم( جون خودم)، انسان عاشق، نیما، یاس، مصطفی، سییده، نگار، بی نام ، دیونه تو، مهدی، دیونه پگاه، حامد،یوزارسیف، امیر، تینا، ابزارک ، تنهای واژه ها.

از همه شما ها ممنونم خیلی به من لطف داشتید ببخشید اگه نیمودم وبتون ایشالله جبران میکنم دوستتون دارم.

بیاین برای شفاء همه بیماران دعا کنیم خدایا شفای عاجل بفرما الهی آمین

دست حق نگهدارتون

یا علی

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 17:6 توسط بــــهنوش| |
مادر جوانی که به سرطان مبتلا بود و اوضاع وخیمی داشت بعد از درمان های اولیه از

 بیمارستان مرخص شد و به خانه برگشت.وقتی وارد خانه شد روی صندلی

آشپزخانه نشست پسرش بدون این که داخل آشپزخانه شود در گاهی ایستاد و با

کنجکاوی به موهای ریخته مادرش نگاه کرد.در حالی که مادر سعی می کرد حرف

 هایی به زبان بیاورد تا وضع موجود را برای پسرش توجیه کند. پسرش مادرش را در

آغوش گرفت .مادر در جواب نگاه های معنی دار و پرسش گر پسرش تنها توانست

  بگویید :من هنوز امیدوارم که خوب شوم

پسر کوچک از جابرخاست و با صداقت به مادر گفت:موهایت ریخته ولی قلبت همان

 قلب مهربان و امیدوار گذشته است.

مادر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود با خود زمزمه کرد:

 بعضی اوقات امیدواری بهترین و کوتاه ترین را درمان است و تنها پاسخی

 است که می توان به نگاه امیدوار داد و هر چند که پایان تلخ و بی نتیجه باشد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 20:35 توسط بــــهنوش| |
سلامممممممممممممممممممممممممممممم به رویه ماه همتون خوب هستید؟

سال نوتون مبارک صد سال به این سالها ایشالله سال خوب و پر برکتی داشته

 باشید و زیر سایه پر لطف خداوند زندگیه خوب و خوشی داشته باشید  این آرزویه من برایه شماهاست.

ببخشید دیر اومدم بهتون سر بزنم و آپ کنم اخه درگیر عید بودم و مراسم عقد کنان

 برادرم همونی که چند وقت پیش نامزدیش بود.

خلاصه کلی مهمون از خرم اباد و کرج ریخته بودن خونمون و کلی زدن و رقصیدن جایه

 همتون خالی بود وای شبا لری میخوندن و میزدن که ادم کیف میکرد  خیلی زیاد بهم

 خوش گذشت واقعا روحیم  عوض شد

ایشالله اونای که عروس وداماد نشدن یه بخت خوب نصیبشون بشه و بتون با لطف

خدا بهترین زندگی رو به وجود بیارن و ایشالله قسمت منم بشه

 البته اینو شوخی کردم فعلا زوده تا بزرگترا موندن.

 خلاصه تو سال جدید میخوام از انرژی الفا بنویسم و اعتماد بنفس و اینطور حرفا . اون

 چیزای که به من تو زندگی زیاد کمک میکنه و بهم توان مبارزه داد.

دوستان گلم برام دعا  کنید چون حالم یه کم بده نمیدونم چرا اینقدر حالم بده بعد

تعطیلات میرم دکتر برام دعا کنید که که هرچی صلاحه بشه اصلا جون ندارم یه کم

ترس دارم نمیخوام دوباره اون روزای سخت بیاد نمیخوام دوباره زندگیه تازه رو از دست

بدم ولی به خودم امید میدم که بهنوش چیزی نیست میگذره.

 خلاصه برای همتون ارزویه بهترین ها رو دارم .من و ازدعاهای خیرتون بی نصیب نذارید.

 دوستون دارم یه عالمه

نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 21:40 توسط بــــهنوش| |